چفیه، سی‌دی و چاقوی میوه‌خوری، اسلحۀ مردان «کشتی آزادی» بر علیه مهاجمان اسرائیلی!

با وجود کاربران متعدد حامی اسرائیل در ویکی‌پدیا، هیچ‌گاه این سایت در زمینۀ جنایات اسرائیل، بی‌طرف نمی‌ماند. مقالۀ حملۀ رژیم صهیونیستی به کاروان آزادی غزه هم در نوع خود خنده‌دار (و شاید گریه‌دار) است.

از تصویر زیر به عنوان مجموعه‌ای از سلاح‌های سرد صلح‌دوستان بر علیه نیروهای مهاجم یاد کرده است. منبع این تصویر، سایت ارتش این رژیم ذکر شده است.

چاقوی میوه‌خوری در کشتی کاروان آزادی غزه

چاقوی میوه‌خوری در کشتی کاروان آزادی غزه

آیا خود نمی‌فهمند، یا دیگران را احمق فرض کرده‌اند؟! جمع‌آوری چاقوی میوه‌خوری، آچار، پیچ گوشتی از کابین‌ها و قرار دادن آن بر روی پرچم «لا اله الا ا…» به منزلۀ «سلاح سرد»! جز رسوائی برای اسرائیل، چیز دیگری هم هست؟

کسانی که سوار این کشتی‌ها بودند، پیش از سوار شدن در ترکیه به صورت کامل با X-ray بازرسی شده و سپس اجازۀ حضور در کشتی را یافته‌اند؛ این بار دیگر دروغ‌های شاخ‌دار سودی ندارد.

خداحافظ عشق افلاطونی من!

سرباز

عکس تزئینی است!

این متن که در مورد رشادت‌های یک سرباز! نوشته شده، چندی پیش خوانده بودم. گفتم شما هم بخوانید و بی‌نصیب نمانید!

خداحافظ عشق افلاطونی من!

حامد تأملی / برگزیده‌ی دومین جشنواره طنز مکتوب
نامه‌ی زیر در جیب جنازه‌ی یکی از سربازان اسراییلی شرکت کننده در جنگ 33 روزه پیدا شده است. آگاهان وی را جوانی 24 ساله و تا دندان مسلح گزارش داده‌اند. البته بر روی بدن این سرباز اثری از زخم و یا حتی رد خونی یافت نشده است. متخصصین علت مرگ وی را فشارهای عصبی پیش‌بینی کرده‌اند و دلیل خود را تجمع بیش از حد اوره و آمونیاک در اطراف شلوار وی بیان نموده‌اند.
در جیب راست او عکس دختری زیبا با اندامی زیباتر بوده است که بی‌شباهت به «جنیفر لوپز» هم نبوده است. همراه این نامه کاغذی نیز یافت شده که در ذیل جمله‌ای از «اسپینوزا» که می‌گوید: «صلح تنها فقدان جنگ نیست؛ بلکه یک باور درونی است». نوشته شده است: «جناب اسپینوزا باید بدانند که تنها چیزی که می‌تواند انسان را بدین باور برساند، گلوله است».
سلام عزیزم!
الآن که در حال نوشتن این نامه هستم؛ هیچ مهم نیست که کی هستم؟ از آنجایی که این نامه را برای تو که همسر عزیزم هستی می‌نویسم، برایت معلوم است که چه کسی هستم و به هیچ کس دیگری هم مربوط نیست. تنها چیزی که الآن مهم است این است که من زیر آتش شدید این عرب‌های لعنتی گیر کردم و بعید می‌دانم که بتوانم طلوع خورشید فردا را ببینم. پس اقرار می‌کنم به یکتایی او و پیامبری موسی و اینکه شارون آدم خوبی بود و اولمرت کلاً بیلمز تشریف دارد. شاید بپرسی که چرا اینقدر لفظ قلم می‌نویسم؟ از آنجایی که این نامه را تمام رسانه‌های غربی به نشانه‌ی مظلومیت ما منتشر خواهند کرد، خواستم کمی زبان فخیم عبری را پاس بدارم. لطفا بقیه‌اش را بخوان.

به خواندن ادامه دهید